دوست دارم

تقدیم به همسرعزیزم شیوا

 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
 

لب بر لبم بگذار،
نفسم بند آمده در این..
هوای دلتنگی...!!!


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳
 

از کسـی کـه دوستـش داری، ساده دست نکـش،
شایـد دیگــر هیـچ کـس را مثـل او دوسـت نداشتــه

باشـی، از کسـی هـم کــه دوستـت دارد به آسانی نگــذر
شایـد هیـچ وقـت هیـچ کـس را مثـل تو دوسـت
نداشته باشد.


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
 

خادم حرم امام رضا (ع) :

دختــر بچـه شفا گرفتــه بـود ازش سوال کردم
چه دیــدی و چه شنیـدی ؟
دختــرک بـا آرامشی خاص گفت هیچ .
فقط پــدرم را خبـر کنیــد !
پـــدرش را آوردنـــد .

گفت :
بابا ، امـام رضـا بهم گفت : بـه بابات بــگو بـه خواهرم چیــزی نگه !

پــدر بـه خادم گفت : دخیل کـه بستم
بـه امـام رضــا گفتـم : می خوای دختــرمو شفا نـدی شفا نــده .
اما بــرگردم قـم بــه خواهرت گلایــه میکنم . . .

السلام علیکِ یا عمه ولی الله


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

یک وقت هایی هست
که دوست داری عشقت خواب باشه و خیلی حرف ها رو تو خواب بهش بگی !
بگی : که بدون اون می میری
بگی : که از بودنش خدارو ممنونی
بگی : که تمام دنیای تو ، توی اون خلاصه شده
یا حتی آروم ببوسیش و خیالت راحت باشه که آروم خوابیده
وتا صبح بهش نگاه کنی و از دوست داشتنش لذت ببری...!!


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

یوسف در چاه افتاد
و تو در دل ِ من ،

او عزیز ِ مصر شد
و تو ، عزیز ِ دل ِ من ...


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

درد داره.....شب دوباره خودتوبندازی روتختت...
تنها...
فکرکنی...
به حرفای قشنگی که باهم میزدین...
به دستای گرمش...که وقتی واسه باراول گرفتی...تنت لرزید....
به خنده هاتون....
به قهرواشتیا....
به غیرتی شدنش...
به لبخند زدنش...
به نگاه های خیره ای که برات یه دنیا ارزش داشت...
به....
به همه ی اینا فکر کنی وبخندی...
اما به خودت بیای...
بببنی نیست....
ببینی چندین روزه...
یاشایدم چندین ماهه بهت نگاه نکرده...
چندوقته لبخنداشوندیدی...چند وقته فوضولی نکردی که شام چی خوردی...چندوقته شب بخیراشو نشنیدی....اینا همه درد داره....دیوونه میشی...
اما فقط چشماتن که تقاص پس میدن.....


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
 

یکی میگه با یه فریاد را میندازه داد و بی داد

بچمو آقا شفا داد تو سحنگاهش

یکی که دلش شکسته گوشه صحنه نشسته

دخیل درداش رو بسته عاشق دل خسته

نشون به این نشونه صدای نقاره خونه

من و به تو می رسونه ببین دلم خونه

می دونم رو سیام من اگه بی وقام

ولی عشقم اینه عاشق این آقام

منتظر یه اشارم هر چی که دارم بزارم

دلم رو زیارت بیارم منی که.آوارم

دلم اگه بی قراره چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره آقام دوست داره

میشه شاهی کنی من و راهی کنی

چی میشه به منم یه نگاهی کنی

هر کی که حاجت روا شد

گدا امد پادشاه شد

عاشق آقام رضا شد

خادم آقام شد منم امدم گداشم

کفتر گنبند طلا شم ایشالا حاجت روا شم

خادم آقام شم خودم  که شدم دیونت

آب زمزم کجا آب سقا خونت

 

دلم گرفته ؛دلم زیارت حرم آقارو میخواد


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم...

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم...

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …

تو فقط برای منی …


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

اگرمن از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من…

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

اگرمن از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من…

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
 

دلم خیلی گرفته از تنهائی از دلتنگی از این روزگار

از اینکه همه روزم مثل هم شده تکراری

از اینکه  تو نیستی 

دلم گرفته از سکوت درونم

از محبتی که مجبورم در سینه ام زندانی کنم

دلم گرفته از بغض و گریه هایه یواشکی

از هق هق شبانه قایمکی

دلم گرفته از قدم زدنهای زیاد از کشتن این دقایق

دلم گرفته از این دنیا از گرمی زمینش که واسه من شده سرما

دلم گرفته از خودم از دلم از سکوتم ,

دلم گرفته از بودنم

دلم گرفته از ..................................................................

دلم گرفته از خستگی بی رمقی بی حوصلگی بی خوابی

دلم یه خواب سیرمیخواد یه زمین گرم میخواد یه مسافرت می خواد یه سکوت مطلق یه سیاهی بی انتها .... دلم یه پریدن دوباره می خواد درست مثل قبل..


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
 

دلتنگتم

ازدلتنگیت دارم افسرده میشم

باورنداری

باورنداری, دارم مجنون میشم

مجنون شدن برای توهم دنیائیست


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

همیشه نگرانم نکنه نبینمتو برم سفر..................

همیشه نگرانم نکنه آرزوی در آغوش کشیدنت به دلم بمونه ...................

برم سفر


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

 با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط بخاطر بابا عزیزم ! آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی شما باید … آوا مکث کرد !!! بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم ، قول میدم ، بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ! ناگهان مضطرب شدم و گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی ! بابا از اینجور پولها نداره ! باشه ؟

 

آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گران قیمتی نمیخوام ! و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد ! در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم ! وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما به او توجه کرده بودیم و آوا گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین یکشنبه !!!

تقاضای او همین بود !!!

همسرم جیغ زد و گفت : وحشتناکه ! یک دختربچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه !!! گفتم : آوا ! عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم . خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟

سعی کردم از او خواهش کنم ولی آوا گفت : بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت و میگفت شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی ، حالا می خوای بزنی زیر قولت ؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و گفتم : مرده و قولش !!! مادر و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟ آوا ، آرزوی تو برآورده میشه !!!
صبح روز دوشنبه آوا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم ! دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود . آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا منم بیام !!! چیزی که باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه !!! خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت : پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره !!! زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده ! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده !!! اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه !!!!!

آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین !

سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن !!!

 

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

شبت بخیر همسرم

شبت بخیر عزیزم

روتو خوب بپوشون سرمانخوری

خیلی مواظب خودت باش

دلم واست خیلی تنگ شده

دیگه برو بخواب

میبوسمت.........................................................


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
 

چشماتو میبندی اگه دستامو بگیری ...

شاید از لرزش دستام یا از این بارون اشکام

که میریزن روی لبهام ، بشنوی صدای عشقو ...

التماس قلب من رو ، تو از این دل کویری

آخ بمیرمو نبینم ، تو دلت غصه ای باشه ...

عشق من آخه میتونه مرحم زخم تو باشه

اگه خواستی تو یه لحظه غصه هاتو پس میگیرم ...

من برای تو میمیرم

کاش بدونی دوست دارم ، به جز تو عشقی ندارم ...

کاش بدونی به یاد تو ، چشامو رو هم میزارم

کاش بدونی رویای من ، همیشه با تو بودنه ...

کاش بدونی که قلب من ، فقط واسه تو میزنه



 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
 

خانومی مریض شده ؛ شیوام مریض شده اعصابم بهم ریخته

کاش پیشش بودم


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
 

دلم واسط تنگ شده همیشه تنگ میشه

اینروزا خیلی به بودنت محتاجم ...................

 

 

 کاش میومدی پیشم؛ کاش دوباره تو آغوش میگرفتمت ؛ این هفته هم نمیای پیشم تا هفته دیگه ..................اون هفته هم نمیاد هفته بعدشم نمیاد


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
 

چقدرتلخ است موقعی که شخصی ازدنیارفته نزاره گراعمال عزیزترین کسانش دراین دنیاباشد؛اعمالی که دراین دنیا موجب عذابش بودوحال دستش از این دنیاکوتاه شده ؛باناامیدی میبیند،اشک میریزد؛و.....


 
 
این آهنگ یونانیه خیلی با احساسه دوستش دارم
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
 


Απαγορευμένο
ممنوع

Παράξενο αυτο
να σαι το άλλο μισό
το μεγάλο μου μυστικό
Σβήστο φως και έλα πιες
ανασφάλειες και ενοχές
σβήστα όλα μα εσύ να καις
عجیبه که نیمه دیگه رازه من باشی
چراغو خاموش کن، بیا و نا امنی و گناه رو بنوش
همه چی رو خاموش کن اما داغ و سوزان باش

Το ξέρω, ώρα είναι να φύγεις
میدونم وقت اینه که بری

Λατρεμένο το απαγορευμένο λες
Αγκαλιά μου … μεσα στα φιλιά μου κλαις
Δεν σ’ αφήνω, δε σε δίνω πια
και δεν είναι η αγάπη έγκλημα, έγκλημα
گفتی عشق واقعی ممنوعه
آغوش من چی؟ داری غرق در بوسه های من گریه میکنی
ترکت نمیکنم، یه لحظه هم تنهات نمیگذارم
عشق که جرم نیست

Συνομώτησα εγώ
σε παιχνίδι για δυο
στον παράλογο πειρασμό
Πριν ντυθείς να σου πω
πως το ρούχο σου είμαι εγώ
Να με νιώθεις, εγώ είμαι εδώ
توی یه بازی با یه وسوسه بی دلیل توطئه چیدم
قبل از این که بپوشی میخوام بگم که پوشش تو منم
منو احساس کن، من اینجام

Το ξέρω, ώρα είναι να φύγεις
میدونم وقت اینه که بری

نام ترانه: Απαγορευμένο
خواننده: Άννα Βίσση

Anna Vissi




 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
 

آنقدردوستت دارم که میخوام دادبزنم ، تا تمومه دنیا بفهمن

واسه همینه که همیشه آروم درگوشت میگم دوست دارم

آخه تو دنیایه منی

دوستت دارم همسرم  شیوا

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
 


دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت:نه…

گفت دوستم داری؟گفت نوچ…

گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟گفت:اصلا…

دختره چشماش پر از اشک شد!

پسره گفت:تو خوشگل نیستی زیباترین هستی!

تو رو دوست ندارم!چون عاشقتم….

اگه تو بمیری گریه نمیکنم!چون منم میمیرم!

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
 
برای تجربه عشق
دنبال کسی باش که
تو را با تمام نداشته هایت بخواهد
.
.
.
نه داشته هایت.....!

 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
 

پسر: بزرگترین آرزوتـــــ چیه؟
.
دختر: اینکه عشقمـــو زیر بارون بغل کنمـــــ
تو چــی؟
پسر: اینکه کســـی که زیر بارون بغلش میکنـــی
.
.
.
.
من باشمـــ !




 
 
← صفحه بعد