دوست دارم

تقدیم به همسرعزیزم شیوا

 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
 

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دل خوشی هام و تو با رفتن گرفتی

مثل حس یه عشق تازه بودی

مثل افسانه بی اندازه بودی

 

هیشکی برای من شبیه تو نبوده

دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دل خوشی هام و تو با رفتن گرفتی

مثل حس یه عشق تازه بودی

مثل افسانه بی اندازه بودی

تو رفتی

تموم دل خوشی هام و تو با رفتن گرفتی

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
 

یکی هست اما الان دیگه نیست

یه روزم ......................


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

خداوندا مرا ببخش ازاینکه هرساعت از زنده بودنم مینالم و ناشکری نفس کشینم را از تو میکنم

خداوندا مراببخش که یادت را به خاطر مشکلات دنیوی فراموش کرده ام ومدام کفرنعمتهائی که به من داده ای را به زبان می آورم

اما خسته شدم ازاین بی وفائی دنیایت

خسته شدم از این تکرار رنگارنگ زندگی

ازاین نامردمان طاووس نشانت

ازاین ول وله وهیاهویه جانسوز زمینیت

مراببخش وروحم راازاین کالبد زمینیم برهان که تنگی زندان اندامم روحم را بدجورعذاب می دهد که این بزرگ تو در ان خاک کوچک نمی گنجد


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

خداوندا تو تنها کسی هستی که در عشق بازی با معشوقت

                                                                           فقط اورادردلت جامی دهی

چه زیباست عاشق ومعشوقی که تمام عاشقانه هایشان را

                                                                           فقط برای هم خرج می کنن

وتو همانی

                       ببخش اگر درعشق بازیت کم گذاشتم

                                                                                    وتو سنگ تمام


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

خداوندا ازاینکه تنهابمونم نگران نیستم

                                     چون میدانم هیچ وقت تنهایم نمی گذاری

پس آغوشت رابازکن که می خواهم

                                               درآغوشت آرام آرم به خواب بروم

خوابی ابدی در تنهائی ؛  تا آخرتم


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 


منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی به زمین بیائی و عاشق کسی شوی

وتمام فکروزندگیت به اون باشه

وببینی دیگرانی هم هستن که

به اون فکر کنند چی حالی بهت دست میده

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …



 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

ای انـسـان پـرواز کـن...

از لجن تا خدا پرواز کــن...

می دانم سخت است اما...

پـــــــــــــرواز کـــــــــــــــن.


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
 

خداوندا  دست و بال هیچ مردی رو خالی نزار

نزار هیچ مردی جلوی زنش به خاطر نداشتن پول شرمنده بشه و غرورش بشکنه

نزار هیچ مردی تو تنگنایه زندگی قراربگیره وازفشار زندگی صدایه شکستن کمرشو بشنوه


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
 

 

 

 

 

................//////||||||||||\\\\\\.......................................................//||\\.........

.....................................................||||\\\\\\....................................................


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
 

ده ها روزه که دائی فوت کرده عمرشو داده به شما

دیشب تو این فکربودم که اونائیکه موقع تدفین  به زور از خاکش جداشون کردن امروز دیگه سراغشم نمیگیرن . این رسم زندگیه بهش میگن قانون بقا  .................................. بیچاره دائی چقدرتنهاودلتنگه

***

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
 

لب بر لبم بگذار،
نفسم بند آمده در این..
هوای دلتنگی...!!!


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳
 

از کسـی کـه دوستـش داری، ساده دست نکـش،
شایـد دیگــر هیـچ کـس را مثـل او دوسـت نداشتــه

باشـی، از کسـی هـم کــه دوستـت دارد به آسانی نگــذر
شایـد هیـچ وقـت هیـچ کـس را مثـل تو دوسـت
نداشته باشد.


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
 

خادم حرم امام رضا (ع) :

دختــر بچـه شفا گرفتــه بـود ازش سوال کردم
چه دیــدی و چه شنیـدی ؟
دختــرک بـا آرامشی خاص گفت هیچ .
فقط پــدرم را خبـر کنیــد !
پـــدرش را آوردنـــد .

گفت :
بابا ، امـام رضـا بهم گفت : بـه بابات بــگو بـه خواهرم چیــزی نگه !

پــدر بـه خادم گفت : دخیل کـه بستم
بـه امـام رضــا گفتـم : می خوای دختــرمو شفا نـدی شفا نــده .
اما بــرگردم قـم بــه خواهرت گلایــه میکنم . . .

السلام علیکِ یا عمه ولی الله


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

یک وقت هایی هست
که دوست داری عشقت خواب باشه و خیلی حرف ها رو تو خواب بهش بگی !
بگی : که بدون اون می میری
بگی : که از بودنش خدارو ممنونی
بگی : که تمام دنیای تو ، توی اون خلاصه شده
یا حتی آروم ببوسیش و خیالت راحت باشه که آروم خوابیده
وتا صبح بهش نگاه کنی و از دوست داشتنش لذت ببری...!!


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

یوسف در چاه افتاد
و تو در دل ِ من ،

او عزیز ِ مصر شد
و تو ، عزیز ِ دل ِ من ...


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳
 

درد داره.....شب دوباره خودتوبندازی روتختت...
تنها...
فکرکنی...
به حرفای قشنگی که باهم میزدین...
به دستای گرمش...که وقتی واسه باراول گرفتی...تنت لرزید....
به خنده هاتون....
به قهرواشتیا....
به غیرتی شدنش...
به لبخند زدنش...
به نگاه های خیره ای که برات یه دنیا ارزش داشت...
به....
به همه ی اینا فکر کنی وبخندی...
اما به خودت بیای...
بببنی نیست....
ببینی چندین روزه...
یاشایدم چندین ماهه بهت نگاه نکرده...
چندوقته لبخنداشوندیدی...چند وقته فوضولی نکردی که شام چی خوردی...چندوقته شب بخیراشو نشنیدی....اینا همه درد داره....دیوونه میشی...
اما فقط چشماتن که تقاص پس میدن.....


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
 

یکی میگه با یه فریاد را میندازه داد و بی داد

بچمو آقا شفا داد تو سحنگاهش

یکی که دلش شکسته گوشه صحنه نشسته

دخیل درداش رو بسته عاشق دل خسته

نشون به این نشونه صدای نقاره خونه

من و به تو می رسونه ببین دلم خونه

می دونم رو سیام من اگه بی وقام

ولی عشقم اینه عاشق این آقام

منتظر یه اشارم هر چی که دارم بزارم

دلم رو زیارت بیارم منی که.آوارم

دلم اگه بی قراره چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره آقام دوست داره

میشه شاهی کنی من و راهی کنی

چی میشه به منم یه نگاهی کنی

هر کی که حاجت روا شد

گدا امد پادشاه شد

عاشق آقام رضا شد

خادم آقام شد منم امدم گداشم

کفتر گنبند طلا شم ایشالا حاجت روا شم

خادم آقام شم خودم  که شدم دیونت

آب زمزم کجا آب سقا خونت

 

دلم گرفته ؛دلم زیارت حرم آقارو میخواد


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم...

میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم...

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …

تو فقط برای منی …


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

اگرمن از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من…

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

اگرمن از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من…

 


 
 
 
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
 

دلم خیلی گرفته از تنهائی از دلتنگی از این روزگار

از اینکه همه روزم مثل هم شده تکراری

از اینکه  تو نیستی 

دلم گرفته از سکوت درونم

از محبتی که مجبورم در سینه ام زندانی کنم

دلم گرفته از بغض و گریه هایه یواشکی

از هق هق شبانه قایمکی

دلم گرفته از قدم زدنهای زیاد از کشتن این دقایق

دلم گرفته از این دنیا از گرمی زمینش که واسه من شده سرما

دلم گرفته از خودم از دلم از سکوتم ,

دلم گرفته از بودنم

دلم گرفته از ..................................................................

دلم گرفته از خستگی بی رمقی بی حوصلگی بی خوابی

دلم یه خواب سیرمیخواد یه زمین گرم میخواد یه مسافرت می خواد یه سکوت مطلق یه سیاهی بی انتها .... دلم یه پریدن دوباره می خواد درست مثل قبل..


 
 
← صفحه بعد